سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

بابا حاجی و مامان حاجی اومدن ن ن ن ن ن ن

سلامممممممممممممم سلام به همهی حاجی های ایران. سلام مخصوص به همه ی نی نی وبلاگی هایی که امسال مثل ما حاجی داشتن. رسیدن حاجی هاتون بخیر. ما رو بابت این همه تأخیر ببخشید. البته هیچکی تو این مدت سراغمون رو نگرفت ها. ولی گفتیم شاید کسایی دلتنگمون شده باشن(روابط عمومی دلخوش کردن!) بالاخره بعد از یک ماه انتظار و دوری از مامان و بابای خودم، ظهر روز چهارشنبه 24/08/91 پروازشون به زمین نشست و  چهره نورانی و لباسهای معطر به عطر کعبه و قبرستان بقیع و مرقد حضرت محمد (ص) رو دیدیم و استشمام کردیم. چقدر دلتنگشون بودم. احساس میکردم هیچکس رو توی این دنیای بزرگ ندارم.احساس ناتوانی ، گاهی برای کنترل سپهر نازنین، اون مو...
27 آبان 1391

بعد از کلی تأخیر اومدیم

سلام. سلام به همه ی نی نی ها و مامانِ نی نی ها. من و سپهری اومدیم بعد از کلی غیبت. البته تقصیر سپهر نیست. همش تقصیر مامانیه سپهره که تنبله و بی حوصله و مریض. سه روزی هست که من (مادر خانمی) سرمای حسابی خوردم و الان هم عفونت سینوزیتم عود کرده. خلاصه بعد از 2 روز مرخصی استعلاجی حال زیاد خوبی ندارم. بگذریم. جون برای پسر گلم و دوستای نازنینش بگه که همچنان درگیر هستیم با حج رفتن مادر جونو آقاجون. به اونا که حسابی داره خوش میگذره. ما هم که اینجا .. . یه پام خونه خودم، یه پام خونه بابام اینا. صبحا هم که آقا سپهر تشریف میبره خونه مادر جونیش (مامان بابایی).   اندر احوالات این روزای سپهر مامانی ای...
16 آبان 1391

راه رفتنت

یه قدم ... نه بیشتر دو قدم .... نه بیشتر سه قدم .... نه بیشتر   بدو بدو بدو   خیلی صحنه باحالی بود. سپهری، مامانی، پیروز بدون اینکه کسی دستهای کوچولوت رو بگیره، شروع کردی به راه رفتن. تند و تند. انگار که یکی دنبالت کرده بود. بابا کلی ذوقت رو کرد. منم همینطور. همینطور هی قربون صدقه ات می رفتیم. خیلی با حال بود. یه جوری میخواستی تعادلت رو حفظ کنی که نخوری زمین. از خدا اینو میخوام که هیچوقت توی زندگیت زمین نخوری، و بتونی همیشه و همیشه و همه جا استوار قدم برداری آسمانم. من و بابایی خیلی دوستت داریم عزیزم. ...
2 آبان 1391
1